دانلود رمان
دانلود رمان
  • دانلود رمان
    صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 8910
    نمایش نتایج: از 91 به 95 از 95

    موضوع: ناجی قلب من | sahar bano کاربر انجمن

    1. #91
      کاربر دوستان
      تاریخ عضویت
      Jun 2013
      آخرین بازدید
      [ ]
      محل سکونت
      تهران
      رشته تحصیلی
      Samsung Galaxy Mini S5570
      نوشته ها
      6,755
      نوشته های وبلاگ
      110
      female
      Shad

      پیش فرض

      خم شدمو کفش و مانتوشو برداشتم.اخم هام توهم رفته بود و با حالتی عصبی قدم بر میداشتم.بازم خراب کردم. ولی چرا منو پس زد؟ چرا زد زیر گریه؟ مگه من کار اشتباهی کدم ؟ نمیدونم...شاید نباید با احساسم عمل میکردم ...آه خدا...

      در سالن رو به آرومی بستم و وارد راهرو شدم.ساعت 3 صبح بود و ویلا در سکوت فرو رفته بود. بی صدا پله ها رو بالا رفتم و در اتاق رو باز کردم بردیا نبود. آهی کشیدم و منتو و کفش هستی رو روی ساکم گذاشتم.روی تخت دراز کشیدم و چشم هامو بستم .انقدر فکر کردم تا بالاخره خوابم برد.

      با صدای پانیذ از خواب پریدم.

      -نیست! هرجا رو میگردم پیداش نمیکنم . معلوم نیست کجا رفته!

      -نگران نباش حتم سپهر میدونه کجاست.

      به ضرب از جام بلند شدم و با شتاب در اتاق رو باز کردم توی راهرو ایستاده بودند و حرف میزدند. هر دو به طرفم برگشتند.

      -چیزی شده ؟؟؟

      بردیا یک قدم نزدیکم اومد و گفت:"هستی نیست.هرجا که فکرشو کنی دنبالش گشتیم اما نیست....

      -ینی چی؟؟؟؟

      پانیذ با دلهره گفت:"نمیدونیم آقا سپهر.تورو خدا شما یه کاری کنید."

      نگاهمو از صورت پریشون پانیذ گرفتم و با قدم های بلند و سریع راهی پله ها شدم و کمی بعد از در خارج شدم. در محکم پشت سرم کوبیدم . برام مهم نبود با این صدا بقیه بیدار میشن فقط فکرم دنبال یک نفر بود...

      ده صبح بود و هوا روشن تر از همیشه.به طرف دریا رفتم و طول ساحل رو گشتم اما نبود. ...

      برگشتم سمت ویلا .مطمئنم دیشب دیدمش که توی ویلا اومد.وارد سالن شدم و رو به بردیا گفتم:"باید بریم شهر !"سری تکون داد و طرفم اومد.

      -منم باهاتون میام.

      بردیا برگشت طرف پانیذ و گفت:"تو همین جا بمونی بهتره.درضمن بدون اینکه کسی چیزی بفهمه بقیه رو راهی تهران کن."پانیذ با بغض باشه ای گفت و من دیگه موندن رو جایز ندیدم.

      -بهتره بریم بیمارستان.

      با خشم نگاهی به بردیا انداختم که سرش رو انداخت پایین و سوار ماشین شد من هم کنارش نشسنم و به بیرون خیره شدم.

      سرمو آروم از میون دست هام بیرون کشیدم و به پانیذ نگاه کردم که روی مبل رو به روییم نشسته بود و بی صدا اشک میریخت.بردیا قدم رو میرفت و بدجوری اعصابمو به هم میریخت.از صبح هرجایی که به مغزم خطور میکرد رو گشته بودم واسه ی اعلام به پاسگاه هنوز زود بود. نگاهی به ساعت انداختم که پنج بعد از ظهر رو نشون میداد . حالم از این تیک تاک لعنتی بهم میخوره. هر ثانیه اش برام عذاب بود و دیونم میکرد.

      با صدای در سرمو چرخوندم و مبهوت موندم.هستی با رنگی پریده و بدنی لرزان وارد شد.موهاش بهم ریخته بود و رد کمرنگی از خون روی زمین به جا میگذاشت.با نگرانی از جام بلند شدم که پانیذ زود تر از من به طرفش خیز برداشت و اونو در آغوش کشید.

      -دختر معلوم هست تو کجایی ؟ نمیگی نگران میشم دلم هزار راه بد میره ! این چه وضعیه واسه خودت درست کردی چرا از پات خون میاد؟چرا...

      هستی انگشتشو روی لبای پانیذ گذاشت و با لبخند بی جونی گفت:"آروم تر !! من خوبم فقط یکم خسته ام اجازه بده برم اتاقم و لباسمو عوض کنم."

      بردیا با خشم گفت:"همین !! خسته ای؟؟ سرکار خانم باید برن بیرون و خستگی شو ما باید ببینیم؟کجا بودی هان؟؟"

      هستی خنده ای کرد و با پوزخند گفت:"قبرستون!!" و بدون نگاه کردن به من روشو برگردوند .

      پانیذ با بهت به هستی نگاه کرد که از پله ها بالا میرفت.خواست چیزی بگه که منصرف شد . برگشت طرف منو با یک علامت سئوال نگاهم کرد ..سئوالی که من عاجز بودم از هر جوابی.دستی به گردنم کشیدم و بهش گفتم:"برو پیشش تنها نمونه حالش خوب نیس." سرشو تکون داد و از پله ها بالا رفت.

      بردیا پوفی کشید و خودشو روی مبل رها کرد.

      دلم میخواست تنها باشم . در و باز کردم و دلم رو به دریا سپردم.

      ***
      گــاهی وقــت هـ آ دلـگـرمیِ یــ ک دوست آنقــدر مـعجــز[ هــ] می کــند!!
      که گــویـی[ خـدا] در زمیــن در کــنآرِ تــ وست!!
      + بِ ســلامتیِ هستی عَـــزیزمـ




    2. #92
      کاربر دوستان
      تاریخ عضویت
      Jun 2013
      آخرین بازدید
      [ ]
      محل سکونت
      تهران
      رشته تحصیلی
      Samsung Galaxy Mini S5570
      نوشته ها
      6,755
      نوشته های وبلاگ
      110
      female
      Shad

      پیش فرض

      پاهام میسوخت اما حس نداشتمتا نگاهی بهشون بندازم . با همون لباس ها روی تخت خوابیده بودم و به سقف خیره شده بودم.
      فکر میکردم به سرگردونی خودم..شب سخت و سردی رو که گذروندم .تنهایی محضی که کشیدم سرمایی رو که باجون خریدم!
      هنوزم از سرما انگشت هام بی حس بود.نمیتونستم تکونشون بدم. آهی کشیدم و چشم هامو بستم .. این همه سال تنهایی کشیدم این یک شب هم روش!!
      حالا که گذشت دیگه مهم نیست...
      با صدای بسته شدن در چشم هامو باز کردم.کسی کنارم روی تخت نشست .سرموچرخوندم سمت پانیذ که لبخند کمرنگی روی لباش بود.
      -خوبی خواهری؟
      صداش گرفته بود ... بدون اینکه نگاهش کنم آره ی آرومی گفتم.
      دستمو گرفت اما یکهو رهاش کرد.
      -هستی چرا یخ کردی؟
      بی تفاوت نگاش کردم و جوابش رو ندادم . نگاهش به غم نشست و با بی میلی از اتاق بیرون رفت .خیلی نگذشت که با سپهرو بردیا برگشت. دست پانیذ یک سینی بود .سپهر با نگرانی محسوسی بهم نگاه میکرد اما چیزی نمی گفت. لب هاش کبود بود انگار که ... مهم نیست برای چی باید به حال اون فکر کنم؟! رومو برگردوندمو نگاهم به پانیذ افتاد که اشک ریزون و در سکوت خفه کننده ای هق هق میکرد و پاهامو میشست. با برخورد باند به پام سوزش بدی توش پیچید که اخمام توهم رفت . بالاخره کارش تموم شد بلند شد و پتو رو روم انداخت.
      کنارم اومد و دوباره دستمو گرفت اما بی حس تر از اون بودم که بفهمم .نه فقط دستام بلکه تو تمام وجودم هیچ حسی نداشتم .تمام شب رو راه رفته بودم و سرگردون بودم.
      -هستی...
      پانیذ ناله وار صدام زد جلوم زانو زده بود.نگاهش کردم که باز سیل اشک هاش روان شد.
      -دیشب کجا بودی؟چرا اینجوری شدی؟
      فقط نگاهش کردم ...حوصله ی جواب دادن به اینجور سوالا رو نداشتم.
      صدای بردیا رو شنیدم که به پانیذ گفت:"بهتره ببریمش دکتر.لباسشو تنش کن."
      رو به پانیذ به آرومی گفتم:"من جایی نمیام ! فقط میخوام بخوابم تنهام بزارید ..خواهش میکنم!"
      پانیذ نفس عمیقی کشید و لبخند بی جونی زد. فشار آرومی به دستم داد و پتو رو انداخت روی دستم .
      همشون رفتن و من با دنیای خودم تنها گذاشتن .دنیای که حتی تو خوابم رهام نمیکرد.
      ***
      -بهم زنگ بزن صحبت میکنیم ...به سلامت .
      پانیذ چمدون ها رو برداشت و از کنارم رد شد.سری برای بردیا تکون دادم که گازشو گرفت و دور شد.
      آروم به دنبال پانیذ وارد خونه شدم و درو بستم.
      -خیلی خوش اومدی!! البته می دونی که خونه ی خودته بار اولت هم نیست میای پیش من !
      لبخند کم رنگی به پانیذ زدم که چمدون ها رو توی اتاق برد .
      پوفی کشید و گفت:" چای یا قهوه؟"
      -فرقی نداره!
      -این یعنی قهوه!
      خندید و رفت توی آشپزخونه.روی مبل ولو شدم و شالمو دراوردم .دستی به موهام کشیدم که حموم لازم بود.کنترل رو از روی میز برداشتم و زدم روی یکی از شبکه ها. با اینکه فیلم طنز بود اما اصلا برام خنده آور نبود.
      دوباره برگشتم به همون حالت های قدیمیم...همه چیز برمیگرده به شبی که این خاطرات لعنتی رو برام زنده کرد.
      چطور میتونم حضور یک مرد دیگه رو بپذیرم ؟؟
      پانیذ دوتا لیوان ها رو روی میز ذاشت و کنارم نشست.
      -چه خوب شد اومدی اینجا وگرنه دوباره تنها میشدم!
      لبخند زدم و گفتم:"نگران نباش زیاد مزاحمت نمیشم تا دو هفته ی دیگه خاتون برمیگرده ."
      -بار آخرت باشه میگی مزاحمی ها!! تو مثل خواهر منی اگر خاتون تا یک ماه دیگم از سفر برنگرده تو پیش من میمونی!
      لبخندم پر رنگ تر شد و لیوان قهوه رو برداشتم.
      -حالا بردیا کی بهت زنگ میزنه؟
      پوفی کشید و چشماشو چرخوند .
      -نمی دونم اما من بهش زنگ نمیزنم.
      -چرا؟
      -میترسم پرو شه!!
      از حرفش زدم زیر خنده و گفتم:"نترس این برادری که من میشناسم با این چیزا روش زیاد نمیشه!!"
      خندید و با سر حرفمو تایید کرد.
      -با مامانت که زنگ زد .به باباتم زنگ میزنه؟؟
      -نمیدونم برای من که فرقی نداره اگر جفتشون هم بگن نه برای من فرقی نداره من دیگه زندگیم برای خودمه جدا از اونا! پس تصمیماتمم به خودم مربوطه!
      -اوهوم
      کمی از قهوه رو خوردم.گاهی فکر کردن به زندگی پانیذ واسم معنی حرفای سپهر رو داشت شاید کسی آرزوی زندگی منو داشته باشه.
      با صدای زنگ گوشی پانیذ بهش نگاه کردم که با دستپاچگی گوشیشو از تو جیبش درآورد.گلوشو صاف کرد و تماس رو وصل کرد.
      -الو! ..سلام عزیزم! ...خوبی؟....ممنون ما هم خوبیم ...بی ادب ! منظورم من و هستی بودیم....کی رسیدی؟...هنوز دم در خونه ای ؟؟ خب میرفتی تو بعد زنگ میزدی!....چیکار؟...کی ؟ فردا؟؟ ..باشه .من که کاری ندارم فقط چه ساعتی؟...اوکی منتظرم...قربانت خدافظ.
      گوشی رو قطع کرد و جیغ خفیفی کشید.با خنده گفتم:"چته؟؟چی گفت مگه؟؟"
      -فردا شب قرار شد بریم بیرون!
      از ته دل خوشحال شدم.
      -چه خوب عزیزم
      نفس عمیقی کشید و تکیه داد به مبل.
      -باورت میشه هستی دلم براش تنگ شده بود صداش آرومم کرد .خوشحالم که فردا باز میبینمش.
      لبخند تلخی رو لب هام نشست و به یاد دلتنگی های خودم افتادم ...
      نگاهم خیره بود روی زمین که یکدفعه به خودم اومدم و خودمو زدم به فراموشی.
      -آره دیگه خوب زدی دل داداش منو از راه به در کردی.
      با خنده گفت:"به من چه میخواست عاشقم نشه!"
      -اوهو کی میره این همه راهو خیلی خودتو دست بالا گرفتی ها . از خداتم باشه داداشم عاشقت شده البته فکر کنم سنگ به سرش خورده نمیدونم با این همه هوش و زکاوت چرا چنین اشتباهی کرده!!
      با جدیت این حرفا رو میزدم که لباش آویزون شد و ماتم زده نگام میکرد از قیافش خنده ام گرفت و گفتم:"خیله خب بابا شوخی کردم تو چرا جدی میگیری؟ بعدشم دوستی من و تو خیلی ریشه دار تر از بردیاست شاید بگم داداش .چون واقعا حس برادری بهش دارم اما خب یک سال در برابر دوستی ما هیچه . نه؟!"
      خندید و با ذوق بلند شد.
      -بله بله بله عزیزم !!! من میرم بخوابم خیلی خسته ام تو راه چشم رو هم نزاشتم.
      تکیه دادم به مبل و با لبخند چشم هامو بستم.
      ***
      گــاهی وقــت هـ آ دلـگـرمیِ یــ ک دوست آنقــدر مـعجــز[ هــ] می کــند!!
      که گــویـی[ خـدا] در زمیــن در کــنآرِ تــ وست!!
      + بِ ســلامتیِ هستی عَـــزیزمـ




    3. #93
      کاربر دوستان
      تاریخ عضویت
      Jun 2013
      آخرین بازدید
      [ ]
      محل سکونت
      تهران
      رشته تحصیلی
      Samsung Galaxy Mini S5570
      نوشته ها
      6,755
      نوشته های وبلاگ
      110
      female
      Shad

      پیش فرض

      احساسی دارم که برام غریبه . میگم غریب چون تا به حال تجربه اش نکردم. گاهی دلیل سردرگمی های خودمو نمیفهمم فقط دلم میخواد یه جا بشینم و فکر کنم ! فکر کنم به کسی که باعث این حس شده و خودش بی خبره! باور کن این حالت هام حواس کاریمو هم از بین برده خیلی وقتا شهاب بهم تذکر میده و اشتباهاتم و دوستانه میگه . سابقه نداشته تو کارم اشتباه کنم اما مدتیه که حواس پرت شدم. نمی دونم دیگه چیکار میتونم بکنم تا شاید باورم کنه . نمیدونم چرا با هر بار دیدن چشم های من، چشم هاش لبالب از اشک میشه و منو پس میزنه!
      نمیدونم دارم نقش کی رو براش بازی میکنم....البته شایدم بدونم. لعنت به این روزگار .کاش زودتر باهاش آشنا میشدم کاش نمیزاشتم این اتفاق ها براش بیفته حداقل نمیزاشتم خاطرات تلخ ایمان براش موندگار شه .میترسم هیچ وقت خاطرات اون عوضی رو فراموش نکنه و این من باشم که فراموش بشم! من اسیر کسی شدم که قلبش خالی از هر احساسیه. نمیدونم مادر دیگه فکرم به جایی قد نمیده . انگار سالهاست یه باری روی دوشمه و بدجوری خستم کرده . میخوام صبوری کنم اما سخته ...
      مادر باز هم نگاه مهربونش رو به من داد و با صدای آروم و دلنشینش حرف زد.
      -دختر سر سختیه پسرم! اما تو باید سر سخت تر باشی ، حق داره زندگی تلخی رو داشته اما تو نزار این تلخی تو زندگیش بمونه ، تو میتونی سنگ صبورش باشی .این دختر تو وجودش دنبال کسی مثل تو میگرده اما نمیتونه باور کنه تو همونی هستی که بهش محتاجه. بی اعتمادی زخم بدیه پسرم ، وقتی یک زن یا حتی یک مرد بی اعتماد میشه دیگه تمام آدما براش نفرت بارن . حتی اگر اون شخص هم عاشقش باشه .
      -نمیدونم چجوری خودمو بهش ثابت کنم.
      -زمان تنها راهی هست که میتونی در پیش بگیری. آروم و استوار کنارش بمون با گذشت رمان اون می فهمه که تو قصد رفتن نداری و اومدی که تا آخرش بمونی!
      -میترسم این زمان خیلی طولانی باشه ...میترسم دیر شه.
      -نترس پسرم امیدت به خدا باشه!
      دستشو گرفتم و به گرمی بوسیدمش.
      -من از خدا خیلی ممنونم که مادری مثل شما بهم داده .
      -باز چشم منو دور دیدید و خلوت کردید؟؟
      نگاهی به پدر انداختم که طرفمون میومد.با لبخند نگاهش کردم که روی صندلی کناری مادر نشست.موهایش هنوز سیاه بود و قدری هم پیر و شکسته نشده بود همیشه سرحال و شاداب و کمک حال مادرم بود. انگار این عشق قلب آدما رو هیچ وقت پیر و کهنه نمیکنه.
      -این شمایید که اجازه نمیدید من با پسرم حرف بزنم.
      -ای بابا یعنی دیگه اختیار زنمون هم دست خودش نیست.
      -اختیار خودتون دست خودشه نه دست یه پیرمرد خرفت.
      مادر چشمکی به من زد و با خنده یک سب برداشت و پوست کند.
      -دست شما درد نکنه خانوم حالا بعد یه عمر زندگی کردن شدیم پیر خرفت؟؟ ای ای خدا میبینی هر چی میکشم از دست این پسره است هی میشینه زیر گوش مادرش ویز ویز میکنه که این حرفارو تحویل من بده !
      با خنده خواستم حرف بزنم که مادر زود تر گفت:"چیکار به پسر من داری . شما بیشتر شبیه جوون 20 ساله اید .حالا ما خواستیم یه مزاحی بکنیم."
      -آهان که این طور . مطمئن؟
      مادر ظرف سیب رو طرف پدر گرفت و با خنده شروع کردن به گپ و گفت.
      از جایم بلند شدم و اجازه دادم تا تنها باشند. وارد حیاط شدم و روی بالکن ایستادم. به نرده ها تکیه دادم و خیره شدم به باغ پدر که پر از بوته های رز بود . رز هایی که مثل بچه هاش ازشون مراقبت میکرد. صدای ملایم تلفنم نگاهمو از گل های سرخ گرفت و روی اسم هستی ثابت موند. بدون معتلی تماس رو وصل کردم و با شوقی که توی قلبم بود موبایلو روی گوشم گذاشتم .
      -الو!! سپهر!!.....سپهر کمکم کن ...سپهر ..تو رو خدا ...
      صدای گریه ی هستی در گوشم پیچید ، تمام تنم سست شد و بعد صدای نفرت انگیز مرد آشنایی حکم مرگم رو صادر کرد.
      ***


      پایان جلد اول
      ناجی قلب من

      93/2/30

      sahar bano

      گــاهی وقــت هـ آ دلـگـرمیِ یــ ک دوست آنقــدر مـعجــز[ هــ] می کــند!!
      که گــویـی[ خـدا] در زمیــن در کــنآرِ تــ وست!!
      + بِ ســلامتیِ هستی عَـــزیزمـ




    4. #94
      مدیر بخش کتابخانه
      تاریخ عضویت
      Dec 2012
      آخرین بازدید
      [ ]
      محل سکونت
      شیــــــــــــــراز
      رشته تحصیلی
      Samsung Galaxy Note III 32GB
      نوشته ها
      23,644
      نوشته های وبلاگ
      38
      female
      Bitafavot

      پیش فرض

      نقل قول نوشته اصلی توسط پیرمیکده [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
      خیلی هم خوب
      ببخشید اسپم میدم همینجا نظراتمونو میتونیم بگیم؟
      یا یه تاپیک جداگانه ایجاد میشه اونجا باید در موردش بحث کنیم؟
      توی تاپیک نباید پست بدید

      این به نویسنده بستگی داره

      واسه این رمان تاپیک نقد ایجاد نشده

      بنایراین تو پروفایل نویسنده نظرتون رو بگید

    5. #95
      Junior Member
      تاریخ عضویت
      Sep 2016
      آخرین بازدید
      [ ]
      رشته تحصیلی
      Apple ipad 2
      نوشته ها
      1

      پیش فرض

      جلد دوم هم میزارید ممنون میشم

    صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 8910

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    موضوعات مشابه

    1. گناه باران | sahar bano کاربر انجمن
      توسط sokote shabane در انجمن تایپ کتاب
      پاسخ: 133
      آخرين نوشته: 10-27-2014, 18:14
    2. چشمانم انتظار مي كشند...! | yalda.angel و sahar bano كاربران انجمن
      توسط уαℓ∂α.αηgєℓ در انجمن تایپ کتاب
      پاسخ: 27
      آخرين نوشته: 08-15-2014, 09:58
    3. دریای انتظار | sahar bano كاربر انجمن
      توسط sokote shabane در انجمن تایپ کتاب
      پاسخ: 29
      آخرين نوشته: 07-09-2014, 09:03
    4. رمان حصار تنهایی قلبم | A.sahar
      توسط ຊēiຖค๖ در انجمن تایپ کتاب
      پاسخ: 96
      آخرين نوشته: 02-12-2014, 22:29
    5. تسلیت به sahar bano گرامی بابت فوت پدربزرگ گرامیشان
      توسط εşɧɠɧ_σσσ_ŋε∱ŗąŧ در انجمن تبریک و تسلیت ، مناسبت ها
      پاسخ: 14
      آخرين نوشته: 07-01-2013, 08:55

    بازدیدکنندگان با جستجوی این صفحه را مشاهده کرده اند

    رمان ناجی قلب من

    کلمات کلیدی این موضوع

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  
    اکنون ساعت به وقت رسمی ایران میباشد