دانلود رمان
دانلود رمان
صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 95

موضوع: ناجی قلب من | sahar bano کاربر انجمن

  1. #1

    8 ناجی قلب من | sahar bano کاربر انجمن

    نام رمان:

    ناجی قلب من

    مقدمه:
    نفس های تو برایم تازگی
    دارد
    دستانت گرمای دیگری دارد
    دیگر مثل سابق نیستی
    چشمانت برق میزنند
    و
    لب هایت میخندند
    شاید یک رویاست که تو عاشقم شدی!

    خلاصه:

    دختری از
    دیار زمین که با گذر اتفاقاتی طوفانی در خانه ی وجودش برپا میشود دست خوش تغییر
    قرار میگیرد.در مسیر جدیدی قرار میگیرد و تجربه های تازه ای به دست می
    اورد...
    اما...بی اعتمادی تمام وجودش را دربر گرفته و حاضر به قبول حقیقت نیست
    ...

    پایان داستان:
    در پایان داستان هستی به باور عمیق خود میرسد و پایان
    خوشی در داستان هست!

    بالاخره بعد از این همه مدت رمان داره تموم میشه

    بچه ها به خاطر کنکورم بالاجبار دو جلدیش کردم

    جلد اول رو به اتمامه اما به خاطر تغیرات ویرایشی سایت کمی طول میکشه تا ویرایش کنم



    اینم از جلد کتاب که بالاخره اماده شد

    با تشکر از mania 13 عزیزم

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    بعضی دوستان اینجا اسپم نقد دادن و من براتون یک تاپیک نقد ایجادکردم که اگر کسی نقد و یا پیشنهادی داشت اونجا پست بزنه منتظرم :)
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    ویرایش توسط sokote shabane : 09-08-2014 در ساعت 11:07

  2. #2

    پیش فرض

    پيغام مديريت

    با سلام

    ممنون از فعاليتتون توي بخش كتاب لطفا به نكات زير دقت كنيد

    ١- حتما تنها در صورت اطمينان به اتمام كتاب انرا شروع كنيد

    ٢- از پرداختن به مسائل خلاف " شرع " و خلاف " عرف " اكيدا بپرهيزيد

    ٣- در صورت تمايل به طراحي جلد پس از گذاشتن ٢٠ پست از كتاب به مديريت كتابخانه اطلاع دهيد

    با ارزوي موفقيت

    يلدا

  3. #3

    پیش فرض


    به نام خدا


    با صدای رویا سرشو از روی میز بلند کرد.

    -ســــلام خانوم خواب آلو!! ببینم درس
    خوندی؟


    هستی دستی روی چشماش کشید و با صدای گرفته ای گفت:"سلام .مگه امتحان
    داریم؟"


    -دکی حالت خوبه؟ امتحان نیم ترم تاریخ
    داریم.


    سرشو دوباره روی میز گذاشت .

    -جون مادرت اول صبحی شوخی نکن!

    - وا چه شوخی ای دارم آخه؟

    ناله وار گفت:"ولم کن رویا ! یه کاریش
    میکنم!"


    اخم های رویا درهم رفت و کنار هستی روی نیمکت نشست.دستشو روی شونه ی هستی
    گذاشت و با بهت گفت:"چیزی شده هستی؟ ببینمت..گریه
    کردی؟"


    -چیزی نیست از بی خوابیه.

    -پاشو ببینم چی شده؟

    با خستگی سرشو بلند کرد و گفت:"دعوا
    کردیم."


    پوفی کشید

    -بازم؟

    سرشو تکون داد و خیره به میز گفت:"نه فقط با مامانم با اون بیچاره ی از خدا
    بی خبرم دعوا کردم."


    -آخر این رفتارات برات دردسر میشه . دیگه اون چه گناهی کرده؟یه کم خودتو
    کنترل کن.


    - میدونم.تقصیر خودمه امروز بهش زنگ
    میزنم.


    - آفرین دختر خوب . مطمئن باش درکت
    میکنه.


    لبخند محوی زد .

    -آره میدونم.

    نگاهشو از رویا گرفت و دستشو تو جیبش فرو کرد.گوشی رو آروم دراورد و بین
    کتاباش قایم کرد . رویا نیم نگاهی بهش کرد و بعد با لبخند مشغول درس خوندنش شد.با
    تردید شروع به تایپ میکنه:"سلام صبح بخیر عزیزم!"کمی مکث میکنه و بعد پیام رو
    میفرسته . صدای تق تق کفش های معلم از راهرو می اومد.گوشی رو توی جیبش انداخت و از
    جایش بلند شد و رو نیمکت عقبی کنار پانیذ نشست.معلم دینی با چهره ای خواب آلود سلام
    سرسری میکنه و بعد از حضور غیاب شروع به درس دادن میکنه.آروم دستشو توی جیبش میبره
    و نگاهی به گوشیش می اندازه .عصبی میشه و با حرکات تند انگشتانش شروع به تایپ میکنه
    و هر از گاهی نگاهی به معلم میندازه.


    "دیشب با مامانم دعوام شده بود نباید عصبانیتمو سر تو خالی میکردم
    ."


    انگشتانش روی میز ضرب میگیره و نگاهش از روی صفحه ی گوشی کنار نمیره دوباره
    پیام میفرسته.


    "قهری ایمان؟"

    باز هم جواب نمیده.

    "ایمان؟جان هستی جواب بده.ببخشید دیگه."

    نا امیدانه نگاهی به صفحه ی گوشی می انداز و بعد با کسلی گوشیو ته کیفش پرت
    میکنه و سعی میکنه چیزی از حرفای معلم سر در
    بیاره.


    -رسول خدا (ص) آیات قرآن کریم رو به طور کامل از فرشته ی وحی دریافت میکرد و
    بدون کم و کاستی به مردم میرسوند....


    دستشو زیر چونه اش میزاره و به معلم خیره میشه به سختی جلوی بسته شدن چشماشو
    میگیره و به حرفای معلم گوش میده .

  4. #4

    پیش فرض

    دو زنگ گذشته بود و هستی با خستگی تمام زمان رو میگذروند . بچه ها مشغول
    امتحان تاریخ بودن و اون توی کلاس تنها نشسته بود و گوشی را خاموش و روشن میکرد.با
    حالت عصبی لبشو می جوید.در کلاس باز شد و پانیذ پرید تو هستی که تقریبا سکته کرده
    بود به پانیذ خیره شد و لب باز کرد تا فحش جون داری بهش بده اما پانیذ از خنده
    منفجر شد و بریده بریده گفت:"نگاه
    ...کن...قیافشو...!!"



    پوفی کشید و نگاهی
    به گوشی انداخت با دیدن یک پیام سیخ نشست و پانیذ هم طرفش
    اومد.



    "سلام صبح تو هم بخیر خانومی.شرمنده سرکارم متوجه پیامت
    نشدم!"



    بی اراده لبخند روی لب هاش میشینه و برقی تو چشماش میزنه
    . پانیذ که سرش تو گوشی هستی بود و پیامو خونده بود گفت:"به به باز اس دادناتون
    شروع شد؟"



    لبخندی زد و در جواب ایمان تنها
    نوشت:"دلم برات تنگه"



    پانیذ محکم زد تو
    سرشو گفت:"اینا چیه مینویسی واسه پسر
    مردم؟"



    درحالی که سرشو میمالید گفت:"چرا
    میزنی خب؟حرف بدی نزدم که.اصلا بگو ببینم چرا اینجوری اومدی تو کلاس زهره ام ترکید
    . نمیگی بچه ام میفته؟"



    بلند زد زیر خنده و
    گفت:"مگه تو بچه هم داری؟؟"



    چشم غره ی شیرینی
    براش رفت و گفت:"نخیر اصطلاح بود
    فقط."



    -آهان از اون
    لحاظ.



    دستشو کوبید به هم و گوشی رو از تو
    دست هستی قاپید با شیطنت گفت:"جواب داد.واووو ببین چی
    گفته.!"



    با خنده گوشی رو گرفت و نگاهی به
    پیام کرد .



    -خب بابا مگه چی گفته بدبخت
    ؟



    -
    اهم!



    با دیدن قیافه ی پانیذ سریع گوشی رو
    توی جیبش انداخت و گفت:"امتحانو خوب
    دادی؟"



    -آره تو چرا سفید
    دادی؟



    - خب نخونده بودم چی
    مینوشتم؟



    - حالا یه چیزی از خودت در می آوردی
    باز بهتر بود.



    چشم غره ای نثارش کرد و به بچه ها
    نگاه کرد که وارد کلاس شدند و با هم حرف میزدند.خم شد در گوش پانیذ و گفت:"عاشق این
    شنوایی تم از چند فرسخی هم میفهمی یکی داره
    میاد."



    ژست خنده داری گرفت و گفت:"ما اینیم
    دیگه."



    -خب بابا چقدم به خودش
    میگیره.



    - میگما خر نشی بری سر
    قرار!



    -
    چرا؟



    - چرا و درد راه به راه میری باهاش
    قرار میزاری نمیگی مامانت بویی ببره خاک عالم تو سرت میشه؟اگه فقط یه بار تعقیبت
    کنه..یا یه بار گوشیتو چک کنه ...



    نگاه هستی پر از
    استرس شد.



    -میگی چی کار کنم؟..بهش عادت کردم
    اگه نبینمش ...نمیتونم پانیذ...



    -ای خدا از دست تو
    ...اصلا بگو ببینم برات مهم هست داری چه بلایی سر خودت میاری؟ یه نگاه به خودت
    کردی؟ میفهمی داری با آینده ات بازی میکنی؟همش داری امتحاناتو خراب
    میکنی...



    اخمی کرد و گفت:"آینده ی من تو یک
    کلمه خلاصه میشه ..ایمان...همین."



    -عشق کورت کرده
    خانوم.فکر کردی اونم براش مهم نیست یه زن تحصیل کرده
    بگیره؟



    - خب
    معلومه.



    - پس زر زیادی
    نزن.



    با ناراحتی نگاهش کرد و روی نیمکت
    نشست.



    -ولی من فردا
    میرم.

    - صلاح خویش خسروان داند.خود
    دانی!

  5. #5

    پیش فرض

    ***


    -تمرین های صفحه ی 82 و 83 رو حل
    کنید!



    -اووووف خسته شدم پانی یه چیزی بده
    بخوریم.



    پانیذ خم شد و از توی کیفش کیسه ی
    لواشک رو بیرون کشید . چشمکی به هستی زد و با شیطنت شروع کردن به
    خوردن.



    -نامردا به منم بدین تنها تنها
    میخورین؟



    -هیسسس برگرد بهت میدم
    رویا.



    لبخندی به پانیذ زد که از زیر میز یه
    ورق لواشک به رویا داد. گوشی رو از تو جیبش درآورد .یک پیام جدید داشت.سریع بازش
    کرد.



    "عزیزم تونستی یک زنگ به من بزن دلم
    برای شنیدن صدات تنگ شده."



    لبخندی روی لب هاش
    نشست.نگاهی به معلم انداخت که غرق برگه صحیح کردن
    بود.



    "خوبه همین دیروز دیدمت دیگه دلتنگی
    نداره فعلا سر کلاسم."



    پیام رو فرستاد و
    مداد رو توی دستش چرخوند.



    -بیا با هم حل کنیم
    هستی.



    -موافقم.


    پانیذ سرشو خم کرد و پچ پچ کرد:"چی
    میگه این پسر مردم؟"



    -پسر مردم چیه اسم
    داره.



    - خب بابا ببخشید حالا چی
    میگه.



    - طبق معمول میدونی
    که.



    - شما دوتام که همش عین گنجیشکا واسه
    هم آواز دلتنگی میخونید.خجالتم...



    با صدای تقه ای که
    به در خورد پانیذ حرفشو قطع کرد.معلم بدون این که سرشو از لای برگه هاش بلند کنه
    گفت:"بفرمایید."



    درباز شد و ناظم در چهارچوب در قرار
    گرفت .

    -خانوم فاطمی چند لحظه تشریف
    بیارید.

  6. #6

    پیش فرض

    خانم فاطمی از جایش بلند شد و به طرف در رفت .ناظم پچ پچی با او کرد و بعد
    معلم به طرف راهرو رفت .ناظم عقب رفت و مدیر وارد کلاس شد.به محض ورود خانم صالحی
    همه ی بچه ها به احترام ایستادند.هستی بی اراده لب هاشو میجوید و استرس بدی داشت .
    ناظم در کلاسو بست و کنار مدیر ایستاد.خانم صالحی که خانم مسنی بودند و مانتوی ساده
    ی سورمه ای پوشیده بود دفتر یادداشت چرمی اش را روی میز معلم گذاشت و با خونسردی
    تمام گفت:"سلام بچه ها!خسته نباشید.لطفا هر کی موبایل یا موردی خلاف قانون مدرسه
    آورده بیاره و روی میز بزاره."



    کلاس در سکوت غرق
    شده بود و تنها نگاه ها بین هم رد و بدل میشد.دست سرد هستی به سمت پانیذ رفت و
    مانتوشو چنگ زد.



    -بهتره همین الان خودتون بیارید و
    بدید وگرنه مجبور میشم ...



    پانیذ با نگرانی به هستی نگاه کرد که رنگش به وضوح
    پریده بود و دستش میلرزید.خم شد و درگوشش گفت:"آروم باش دختر .چیزی نمیشه به خدا یه
    کسری انضباطه برو بزار رو میز."



    با تردید به اون نگاه میکنه نفس حبس
    شدشو فوت میکنه و تسلیم میشه و پشت سر چند تا از بچه ها به طرف میز معلم میره و
    گوشی رو روی میز میزاره. نگاه سرزنش آمیر خانم صالحی مهمون خونه ی سردش میشه.خانم
    صالحی دفتر یادداشتش رو برمیداره و اسم بچه ها رو مینویسده.روبه خانم ناظم میکنه و
    میگه:"کیفا رو بگردید."

    ناظم با لبخند چندش
    آوری سری تکان میده و به طرف نیمکت اول میره و کیف ها رو دونه به دونه میگرده . یک
    نفر از بچه ها که نیومده بود جلو هم لو میره و ناظم با خباثت تمام گوشی رو از کیفش
    درمیاره هستی نگاهی به خانم صالحی میندازه و بعد سر افکنده به طرف پانیذ میره.مدیر
    و ناظم میرند و کلاس پر از همهمه میشه بعضی از صورت ها ناراحتن و بعضی نگران و بغض
    کرده با اوج گرفتن صحبت های بچه ها معلم وارد کلاس میشه و با تشری که میزنه اون ها
    رو ساکت میکنه.هستی مات به بچه ها نگاه میکنه کمی سرشو میچرخونه و به پانیذ خیره
    میشه بی اراده قطرات اشک از چشم های به رنگ شبش میبارن . جلوی دهنشو میگیره تا صدای
    گریش بلند نشه و سرشو میزاره رو پای پانیذ از شدت گریه شونه هاش میلرزیدند و هق هق
    خفیفشو تنها پانیذ میشنید . پانیذ هم حال خوشی نداشت و حلقه ی اشک تو چشماش برق
    میزد دست لرزونشو بالا برد و گفت:"خانوم فاطمی ببخشید هستی حالش خوب نیست میتونم
    ببرمش پایین؟!"معلم نگاه مغمومی به پانیذ انداخت و زیر لب دعایی را زمزمه کرد و سرش
    را تکان داد.پانیذ لبخندی از سر قدردانی زد و زیر بازوی هستی رو گرفت و اونو بیرون
    برد . سرشو روی شونه ی پانیذ گذاشت و آروم اشک میریخت.خانم واحدی با چهره ای
    برافروخته از پله ها بالا اومد و با دیدن هستی لحظه ای ایستاد و بعد به طرف اونها
    اومد.

  7. #7

    پیش فرض


    -هستی؟

    هستی سرشو بلند کرد و به خانم واحدی که چشمای سبزش به سرخی میزد نگاه کرد و
    دست پانیذ و فشرد.


    -بله خانوم.

    -بیا دفتر من کارت دارم.

    و بعد از کنارش رد شد و وارد دفتر مشاور پایه سوم شد.هستی نگاه مرددی به
    پانیذ کرد و پانیذ ناچار لبخند دلگرم کننده ای زد و دستشو ول کرد.سرشو پایین انداخت
    و وارد دفتر شد.خانم واحدی نگاهش روی میز مونده بود و با بسته شدن در متفکرانه به
    هستی نگاه کرد از نگاهش چیزی معلوم نبود با همان سردی لحنش که وجود هستی رو به لرزه
    می انداخت گفت:"بشین!"


    سرشو پایین انداخت و روی نزدیک ترین صندلی نشست.نمیدونست چه اتفاقی افتاده
    .افکار بد ذهنش رو پر کرده بود واین باعث شده بود که با عصبانیت ناخن هاشو
    بجوه.صدای خانوم واحدی اون رو لحظه ای به خود میاره و دستانش رو پایین
    میندازه.


    -گفتم بیای تا حرف بزنی...خب میشنوم.

    هستی لحظه ای فکر کرد و نگاهش رو از این سو به آن سو برد.دهان باز کرد و
    گفت:"خانوم ما به خدا..."


    حرفش رو قطع کرد و کف دستشو بالا آورد.

    -دروغ تحویلم نده ! به اندازه ی کافی دروغ شنیدم . قسم دروغ هم
    نخور.


    - ولی من که...

    - گفتم با صداقت تمام بگو جریان چیه؟

    بهت زده نگاهش کرد.

    -چه جریانی؟

    نگاهشو از هستی میگیره و زیر لب میگه:"من گوشیتو چک
    کردم!"


    این جمله مثل پتک توی سرش فرود اومد نه پتک نه مثله یک آوار.نگاهش مات مونده
    بود نمی تونست حرفشو هضم کنه .سرشو به طرفین تکون داد و نالان
    پرسید:"چی؟"


    اخماش تو هم گره خورده و شمرده شمرده گفت:"من گوشیتو چک کردم!..نمی تونم
    باور کنم دختری که میشناسم و از بین همه ی بچه ها اعتماد بیشتری بهش
    دارم..."


    هستی بهت زده مونده بود و تنها تغیری که تو صورتش رخ داد وجود قطرات شفاف
    اشک بود که آرام راه خودشونو پیدا کرده بودند و شوریشونو به رخ هستی
    میکشیدن.


    -نکنه واقعیت داره که حرفی نمیزنی؟

    - کاش واقعیت نداشت.

    صدای لرزان و آرام هستی تن خانم واحدی رو لرزوند.نگاهش روی صورت معصوم دختر
    موند و نمیدونست چه چیزی اون رو به این کار اجبار کرده.آه پر سوز هستی باز هم تنشو
    لرزوند .اخم هاش تو هم گره خورد و با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت:"تو چیکار
    کردی دختر؟"


    تنها نگاه مواج هستی پاسخ گوی سئوال بی رحمانه اش
    بود.


    هستی باز هم مات مونده بود مدام تو ذهنش از خودش میپرسید:"من چیکار
    کردم؟"


    -ببین هستی من میتونم کمکت کنم فقط ازت میخوام..همه چیو بهم
    بگی...باشه؟


    باز هم نگاه مات هستی.

    -خب چرا ساکتی ؟ یه چیزی بگو!

    نگاهشو از اون گرفت و با انگشت هاش بازی بازی کرد.نمی دونست از کجا شروع
    کنه.نمیدونست...تنها مشاوری که باهاش راحت برخورد کرده خانوم واحدی بوده...تاحالا
    خیلی باهاش حرف زده و خیلی هم کمکش کرده..نمیدونست تو این شرایط باید بگه یا
    نه...

  8. #8

    پیش فرض

    -هستی من مثل همیشه رازدار تو
    هستم اینو که...




    حرفشو قطع کرد و گفت:"این
    مشکلیه که من از سال ها پیش باهاش درگیر بودم ... نمی دونم از کجا بگم از چی
    بگم...اما ...آه...تنهایی ..تنهایی..امون از تنهایی...از همون اولم تنها بودم...بعد
    از مرگ..پدرم تنها تر شدم.مادرم منو رها کرده بود خودش انقدر ضربه خورده بود که نمی
    تونست به بچه ی شیش سالش کمکی کنه..همون بچه با عذاب آورترین روزهاش بزرگ شد...آروم
    آروم بزرگ شد تنها بزرگ شد ...وقتی رفت مدرسه از همه فاصله میگرفت دست خودش نبود با
    تنهایی خو گرفته بود و پذیرای هیچ کسی نبود...تو خودش بود و داشت بیش از حد به
    تنهایی وابسته میشد اما این خوب نبود..تصمیم گرفت زندگیش رو با لبخند نداشته اش
    رنگی کنه...تصمیم گرفت با بچه ها دوست بشه...بس بود اون همه تنهایی وقتی رفت
    راهنمایی با دوتا دوست خوب و فراموش نشدنی آشنا شد ..اما همون مادر جدایی
    انداخت..مدرسه امو عوض کرد..نمیتونستم... تنهایی برگشته بود و نمی تونستم آدمایی از
    جنس فاطمه و مهدیه پیدا کنم..سخت بود برام ..بازم بیخیال شدم..بازم رفتم تو تنهایی
    هام!تا اینکه سرو کله ی ایمان پیدا شد...کاملا اتفاقی اومد تو زندگیم...یواش یواش
    خودشو تو دلم جاکرد.شده بود یه دوست باوفا دوستی که بازم به زندگیم شادی
    بخشید...احساس میکردم بهش علاقه مند شدم و از اون بیشتر بهش وابسته شدم..تموم
    زندگیم شد ایمان روز و شبم با اون شروع و تموم میشد.شده بود یک امید یک
    آرزو!..."




    سرشو بلند کرد و نگاهی به خانوم
    واحدی انداخت که دستاشو تو هم قفل کرده بود و مسحور حرفاش
    بود.




    -یه روز بهم زنگ زد!حالش خوب
    نبود با یکی دعواش شده بود .نفس نفس میزد.قلبش مریضه نباید عصبی میشد سعی کردم
    آرومش کنم ..پریشون بود توی اون حالش یه حرفی بهم زد..گفت..گفت..دوست دارم...هیچ
    وقت بهم چنین حرفی رو نزده بود ...بعدش هم ازم خواست ببینمش ..رفتم سر قرار تو یه
    کافی شاپ قرار داشتیم.بی قرار بود گاهی لبخند میزد و گاهی میرفت تو فکر!وقتی بهم
    حلقه داد و ازم تقاضای ازدواج کرد تازه دلیل پریشونیشو فهمیدم!...نمیدونستم چی باید
    بگم!نمیدونستم...




    دستشو توی جیبش فرو برد و یک
    دستمال کاغذی دراورد و به چشمش کشید.




    -صبر کردم تا رفتارشو
    ببینم...حلقه رو ازش گرفتم...نمی دونم چرا ولی احساس میکردم دروغ نمیگه...واقعا منو
    میخواد!

  9. #9

    پیش فرض


    سرشو پایین انداخت و دوباره اشک ریخت.خانوم واحدی با صدای مرتعشی از عصبانیت
    گفت:"این آقا چند سالشه ؟ تحصیل کرده است؟"


    -24 سالشه...مهندی آی تی میخونه.

    خانوم واحدی چشماشو بست و گفت:"چطور تونستی بهش اعتماد
    کنی؟"


    -نمیدونم.

    خانم واحدی که تا اون لحظه خیلی خودشو کنترل کرده بود دستشو مشت کرد و کوبید
    رو میز.


    -نمیدونم شد حرف؟!

    هستی با نگاهی معصوم و مواج نگاهش کرد و چونه اش لرزید
    .


    دوباره چشماشو بست و با دندون های روی هم قفل شده گفت:"رابطه تون در چه حد
    بود؟"


    با بهت نگاهش کرد و مستاصل پرسید:"منظورتون
    چیه؟"


    -منظورم واضحه میخوام بدونم...میخوام بدونم بهت آسیبی
    نرسونده!


    اخم هاش توهم رفت.

    -من سالمم !

    با کلافگی گفت:"ینی چی؟"

    هستی سرشو بلند کرد و خیره در چشمان سرخ شده ی خانم واحدی گفت:"من دخترم
    خانم واحدی اگر شک دارید میتونید ازم آزمایش بگیرید من ترسی ندارم و البته دروغی هم
    واسه گفتن ندارم."


    -مطمئنی؟

    - آره مطمئنم ! اونقدر ها هم که فکر میکنید کج
    نرفتم.


    قهقهه ای زد که اخم های هستی را به هم گره زد و انگشانش بی اراده به طرف
    دندانش رفت.


    -نه تو روخدا! اگه مدرسه نمی فهمید که تو بازم به رابطه ات ادامه
    میدادی!!هوم؟؟


    با پررویی تمام گفت:"از نظر شما اشکالی
    داره؟"


    صدایش بلند شد و گفت:"اشکالی نداره؟؟ سر تاپاش اشکاله بعد تو... دختر تو چی
    میدونی؟؟ پس اون چادر رو برای چی سرت میکنی؟؟ مگه نمی دونی این چیزا حرومه؟؟ اصلا
    ببینم مادرت میدونه؟؟


    -خب نه!
    - پس دهنتو
    ببند!!

  10. #10

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط arshi [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    پ چه جوری دانلود میشه؟
    شما قوانين رو مطالعه مي كنيد؟!

    اينجا پست اضافه نديد

    اين تايپه نه دانلود! وقتي تموم شد واسه دان مي ذاريم

صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. گناه باران | sahar bano کاربر انجمن
    توسط sokote shabane در انجمن تایپ کتاب
    پاسخ: 133
    آخرين نوشته: 10-27-2014, 18:14
  2. چشمانم انتظار مي كشند...! | yalda.angel و sahar bano كاربران انجمن
    توسط уαℓ∂α.αηgєℓ در انجمن تایپ کتاب
    پاسخ: 27
    آخرين نوشته: 08-15-2014, 09:58
  3. دریای انتظار | sahar bano كاربر انجمن
    توسط sokote shabane در انجمن تایپ کتاب
    پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 07-09-2014, 09:03
  4. رمان حصار تنهایی قلبم | A.sahar
    توسط ຊēiຖค๖ در انجمن تایپ کتاب
    پاسخ: 96
    آخرين نوشته: 02-12-2014, 22:29
  5. تسلیت به sahar bano گرامی بابت فوت پدربزرگ گرامیشان
    توسط εşɧɠɧ_σσσ_ŋε∱ŗąŧ در انجمن تبریک و تسلیت ، مناسبت ها
    پاسخ: 14
    آخرين نوشته: 07-01-2013, 08:55

بازدیدکنندگان با جستجوی این صفحه را مشاهده کرده اند

رمان ناجی قلب من

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •