دانلود رمان
دانلود رمان
  • دانلود رمان
    صفحه 48 از 48 نخستنخست ... 38464748
    نمایش نتایج: از 471 به 472 از 472

    موضوع: خاطره نویسی روزانه

    1. #471
      مدیر بازنشسته
      تاریخ عضویت
      Dec 2012
      آخرین بازدید
      [ ]
      محل سکونت
      پایتخت
      رشته تحصیلی
      Apple ipad 2
      سن
      29
      نوشته ها
      2,806
      نوشته های وبلاگ
      1
      female
      Mehrabon

      پیش فرض

      به نام خدا

      خیلیه که هفت سال گذشت بعضی خاطرات بودن اینجا خوب بود بعضی هاش هم بد اما مهم اینه هنوزم دوستای با معرفت هستن که میبینمشون
      یادش بخیر یاسین روزی نبود بن نشه
      میلاد و آسیه روزی نبود کل نکن
      همچنین ویرا و دنی
      سیجاد سانبوی و ...
      رسول هم همیشه خدای تو قیافه بود یا گیر میداد
      رضا کلا حفظ انجمن و مدیریت خوبش واس مهم بود
      اما فکر نمیکردم بهترین دوستم این باشه روزی نیست باهاش کل نکنمممم
      دیه از شلکش تابلوست کیه دیه
      وای وای مخصوصا سرکار گذاشتنای حسن دیه روزمون میساخت

      واقعا خاطرات گذشته یادش بخیر
      گاهی وقتا توی رابطه ها
      نیازی نیست طرفت بهت بگه :
      برو !
      همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
      همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی
      همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه...

      همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
      و همین که حضور دیگران توی زندگیش
      پر رنگ تر از بودن تو باشه
      هزار بار سنگین تر از
      کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه
      پس برو
      قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی...

      پس منم میرم ...


    2. #472
      Junior Member
      تاریخ عضویت
      Feb 2019
      آخرین بازدید
      [ ]
      رشته تحصیلی
      Apple ipad 2
      نوشته ها
      4

      پیش فرض

      دلتنگی خیلی چیزا حالیش نمیشه .. مثل دل آدمیزاد میمونه ... کلا نه که دل هیچی حالیش نمیشه، حسیم ک از دل میاد همینجوره

      آخ که من چقد دلم برای این تاپیک تنگ میشه
      .. شایدم برا تاپیک نباشه برا نوشته هام باشه . حالا نشستم چندتاشو خوندم خیلی چیزاشو یادم نمیاد

      ... خخخخ بهتره بگم کلا یادم نمیاد ... هرچی میگم من تلفنی با کدوم اسیه حرف میزدم .. همین اسیه ؟ مگه میشه مگه داریم .. خخخ


      نمیدونم چجوری شد .. ما از ی جایی ب بعد دوستیمون مثل قبل نبود . نامیزون بود . (منظورم اسیه نیس، یکی دیگه رو میگم) . مثلا وقتی فهمیدم موقع خداحافظیش از یکی چیزی خواسته یا در مورد ی موضوعی ی بنده خدایی بهتر از من میدونست ب این نتیجه رسیدم ک بیشتر منم ک حرفامو براش میزنم . بعد که یک روز ی حرفی زد که بد ... بیخیال هعی ...


      تو این 5 سال حدودا خیلی چیزا تغییر کرده ... انقد تغییر پیش اومده ... از اخلاق و روحیه و شخصیت گرفته تا همه چی ... جوری ک من الان تنها چیزی که دوس دارم اینه از این ادمای آشنا دور باشم .. ی جا باشم خودم و خودم .. خستگیم به اوج خودش رسیده ...

      یک آدمی تو این چند سال برای من خیلی مهم شد .. خیلی مهم از این جهت که قبلش اینجوری نبود حسم .. خیلی مهم واس اینکه ی جاهایی ی کارایی کرد که برام ارزش داشت .. یهو کم کم، کمرنگ شد ... حالا من هر کار میکنم ک ارزشایی ک اون برام ب وجود اورده کمرنگ شه ، ک انتظاری نداشته باشم نمیشه ...

      اصلا نمیدونم چ اخلاقیه ی سری دارن یهو میان حرف میزنن هستن هستن هستن بعد میرن . نیستن . کمرنگ میشن .. من تنها چیزی ک میخوام اینه ک ذهن همین ادمارو بتونم بخونم ... والله . اعجوبه این


      فردا ترجیح میدم به جای اینکه خونه باشمو اعصاب خوردیای فیزیکی رو داشته باشم با پدر برم ...
      حالم خوب نیست ...
      اگه خدا بگه ی ارزو بگو براورده کنما میگم ارتباط منو با همه ادمای زندگیم ک میشناسم قطع کن ... !


      پ . ن : من عاشق اموجیم مخصوصا این قلبه خیلی نانازه

    صفحه 48 از 48 نخستنخست ... 38464748

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    بازدیدکنندگان با جستجوی این صفحه را مشاهده کرده اند

    چیزی جستجو نشده است

    کلمات کلیدی این موضوع

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  
    اکنون ساعت به وقت رسمی ایران میباشد